تبليغاتX
صبوح
شعر و ادب

چه طعمي ميدهد ياقوت لبهايت؟

چه حالي مي دهد اغوش زيبايت؟

ميان ترس و دوستداشتن گير

چه شعري مي دهد اينبار فالهايت؟

تو درياي مني در اين بيابان

چه حسي مي دهد هرم نفسهايت؟

دلم لرزيد و دلشوره به جانم

چه طرحي مي شود دستم ميان دستهايت؟

مرا مجذوب خود كرده ميان بهت و ابهام

چه برقي مي زند ان نور چشمهايت؟
_______________________________________________________________________

بوسه اي جانانه بر چشمت نهادم

اسمان برقي زد و غريد و رفت

چون در اغوشت گرفتم

اسمان باريد و رفت

در ميان پيچ و خم هاي تنت

موم شد دست و تن چون اهنم

تا لبم روي لبت جايي گرفت

اسمان چرخي زد و خنديد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:34  توسط سودابه دهقانی | 

 

تو قهري آسمون تنگ وتار است

زمين خاكستري رنگ و

فصل زرد وسرماي زياد غصه داراست

تو قهري شيشه ها مات مات است

تمام اطلسي ها پيش چشمم تار تار است

و آن مرغ عشق خانگي هم گمانم غصه دار است

تو قهري قلب من داغدار است

نداري باور اين حرف

گواهم مردم چشمهايم

تو قهري سينه مالامال  درد است

دل بشكسته ي من سرد سرد است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:40  توسط سودابه دهقانی | 

براي تمام افكار و عقيده هاي پوشالي و خشك

مانند باراني بودي بموقع

از كجا آمدي نمي دانم فقط مي دانم

مانند مهمان نا خوانده اي

اما عزيز شدي و گرامي

مانند آشناي هزار ساله

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:36  توسط سودابه دهقانی | 

اگر روزي در آغوشت بگيرم

از اين دنيا دگر كامي نگيرم

براي بودن و ماندن كنارت

تمام زندگي را زر بگيرم

____________________________________________________________

سيب حوا ييي تو چون به دامم افتاد

راز چشم و نگه و عشق به فالم افتاد

آسمان و مه و خورشيد به سور رقصند

كه چه شيرين و چه فرهاد به عالم افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:54  توسط سودابه دهقانی | 
گناه بود!

صغیره یا کبیره نمی دانم؟

خواب بود!

کابوس یا رویا نمی دانم

طعم لبهای تورا من چشیدم

زشت و زیبا

خوب و بد

نمیدانم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:55  توسط سودابه دهقانی |